:)

  • «پرنده»
  • جمعه ۸ بهمن ۰۰

محرم ۱۴۴۴


چه دلیلی داره بخوام تو شبکه های اجتماعی ایم که هیچکس بهش نگاهم نمی کنه چیزی بنویسم همینجا که شاید بخاطر صداقت نسبیم یه ذره تقدس داره بهترین از هرجا و هرکس دیگس ، امیدوارم به حق امام رضا ، سردار سلیمانی عزیز ، و شهدایی که امسال داشتیم ، الخصوص شهدای مظلوم صحن پیامبر اعظم حرم مطهر امام رضا علیه السلام که مثل شهدای دشت کربلا با دهان روزه شهید شدن فقط یه لحظه دست تونو بکشید رو سرم فقط همین! دلم میخواد خیلی حرف بزنم اما من کجا و شأن این عزیزان کجا ، هر چقدر که فکر کنم ، هر جور که فکر کنم فقط می تونم از خودم بگم از نواقصم... دقیقاً محرم سال پیش بود و روز اول محرم دلم خواست تمام اتفاقات اون روزو تو وبلاگ بنویسم ( وبلاگی که چن وقت قبلش حذفش کرده بودم ) یک سال هجری قمری دیگم گذشت اما من هنوز اینجام هنوز اینجام ، شاید زیارت مرقد مطهر امام رضا علیه السلام و زیارت مرقد سردار شهید سلمانی بهترین اتفاقاتی بود که برام افتاد ، امیدوارم امسال محرمو یه جوره دیگه درک کنم یه جوری که از عمق وجودم بفهممش..

یا امام حسین کمکم کن یکم برای خودم گریه کنم بیشتر از اون چیزی که تصور کنم عیب دارم شما که تجلی کمال پرودگار هستید به حق ستار العیوبی پروردگار تکه های شکسته وجودمو دوباره بهم وصل کنید و منو ب آرزوهای دیرینه م برسونید شما بدون حرف متوجه من هستید پس ای بنده برگزیده پروردگار ای سرور منِ ، ب منه پر از حماقت کمک کنید 

یا صاحب الزمان 

  • «پرنده»
  • شنبه ۸ مرداد ۰۱

بالاخره

جزوه اولین مطالبی بود که نوشتم ، آذر سال پیش و الان بسلامتی تموم شد ...  انقدر سختی و آخرش به دنیا اومد ، امیدوارم تو تمام لحظه های زندگیش خوشحال باشه ، امروز پنج مرداد هزار و چهارصد و یک شد روز تولد یکی دیگه از اعضای خانواده 😚

  • «پرنده»
  • چهارشنبه ۵ مرداد ۰۱

اینجام

من اینجام میون تموم قر قرام ولی بازم اینجام ؛ خدارو شکر

  • «پرنده»
  • دوشنبه ۳ مرداد ۰۱

حسرت های من :/

امروز تو کلاس همهٔ بچه ها متولد هشتاد ، هشتاد یک و ... یه دفه حس پیری بهم دست داد ،  دلم خواست گریه کنم ! 

برگشتم یاد این افتادم: ناگهان چقدر زود دیر می شود......

منم که الان هیچی ب هیچی حتی دانشگاه همم رو هواست…

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!



یه روز بیام هرچی تو دلم هستو اینجا بگم .....

  • «پرنده»
  • سه شنبه ۲۸ تیر ۰۱

بوی پیراهن.....

یاد تک مصراعی افتادم که سال ها پیش از  خواهرم شنیدم ، در تمام گذر آن سالها و حالا و اکنون وقت و بی وقت ، گاه و بیگاه تلنگری می زد و رد می شد شاید امشب که از شنیدن «بوی پیراهن یوسف» چشم هایم خس شده مناسب ترین وقت برای تلنگر دوباره اش بود . امروز باید درحال اماده شدن باشم ( این مطلب را شش روز قبل نوشته ام)  می خواهم آماده شوم تا به سمت تنها نقطه عطف زندگی ام بروم ! برایم دعا می کنید؟ برای منی که از خودتان میخواهم برایم دعا کنید تا.... اشک می ریزم و حرف هایم تمام می شود .... سرخ ترین سپیدی از تلالو دست هایی که به سمت خورشید بلند است می خواهم برای  رهایی ام دعا کنید......

 شب همان شب که سفر مبداء دوران می شد
خط به خط باور تقویم مسلمان می شد

شب همان شب که جهانی نگران بود آن شب
صحبت از جان پیمبر به میان بود آن شب

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

مرد؛ مردی که کمر بسته به پیکار دگر
بی زره آمده در معرکه یک بار دگر

تا خود صبح خطر دور و برش می رقصید
تیغ عریان شده بالای سرش می رقصید

مرد آن است که تا لحظه ی آخر مانده
در شب خوف و خطر جای پیمبر مانده

گر چه باران به سبو بود و نفهمید کسی
و محمد خود او بود و نفهمید کسی

در شب فتنه شب فتنه شب خنجرها
باز هم چاره علی بود نه آن دیگرها

دیگرانی که به هنگامه تمرّد کردند
جان پیغمبر خود را سپر خود کردند

بگذارید بگویم چه غمی حاصل شد
آیه ی ترس برای چه کسی نازل شد

بگذارید بگویم خطر عشق مکن
جگر شیر نداری سفر عشق مکن

عنکبوت آیه ای از معجزه بر سر در دوخت
تاری از رشته ایمان تو محکم تر دوخت

از شب ترس و تبانی چه بگویم دیگر؟!
از فلانی و فلانی چه بگویم دیگر؟!

یازده قرن به دل سوخته ام می دانی
مُهر وحدت به لبم دوخته ام می دانی 

 
باز هم یک نفر از درد به من می گوید
من زبان دوختم و خواجه سخن می گوید:

"من که از آتش دل چون خُم مِی در جوشم
مُهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم"

طاقت آوردن این درد نهان آسان نیست
شِقْشقِیّه است و سخن گفتن از آن آسان نیست

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

چشم وا کن احد آیینه ی عبرت شد و رفت
دشمن باخته بر جنگ مسلط شد و رفت

آن که انگیزه اش از جنگ غنیمت باشد
با خبر نیست که طاعت به اطاعت باشد

داد و بیداد که در بطن طلا آهن بود
چه بگویم که غنیمت رکب دشمن بود

داد و بیداد برادر که برادر تنهاست
جنگ را وا مگذارید پیمبر تنهاست

یک به یک در ملاء عام و نهانی رفتند
همه دنبال فلانی و فلانی رفتند

همه رفتند غمی نیست علی می ماند
جای سالم به تنش نیست ولی می ماند

مرد مولاست که تا لحظه ی آخر مانده
دشمن از کشتن او خسته شده درمانده

در دل جنگ نه هر خار و خسی می ماند
جگر حمزه اگر داشت کسی می ماند

مرد آن است که سر تا به قدم غرق به خون
آن چنانی که علی از اُحد آمد بیرون

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آن جا که علی دل تنگ است
می فروشد زرهی را که رفیق جنگ است

چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
اِن یَکاد از نفس فاطمه بر تن دارد

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام
تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه فاطمه با رایحه ی گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزّل آمد

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می رسد قصه به آن جا که جهان زیبا شد
با جهاز شتران کوه اُحد بر پا شد

و از آن آینه با آینه بالا می رفت
دست در دست خودش یک تنه بالا می رفت

تا که از غار حرا بعثت دیگر آرد
پیش چشم همه از دامنه بالا می رفت

تا شهادت بدهد عشق ولی الله است
پله در پله از آن ماذنه بالا می رفت

پیش چشم همه دست پسر بنت اسد
بین دست پسر آمنه بالا می رفت

گفت: این بار به پایان سفر می گویم
«بارها گفته ام و بار دگر می گویم»

راز خلقت همه پنهان شده در عین علی ست
کهکشان ها نخی از وصله ی نعلین علی ست

گفت ساقیِ من این مرد و سبویم دستش
بگذارید که یک شمّه بگویم، دستش

هر چه در عالم بالاست تصرف کرده
شب معراج به من سیب تعارف کرده

گفتنی ها همگی گفته شد آن جا اما
واژه در واژه شنیدند صدا را اما...

سوخت در آتش و بر آتش خود دامن زد
آن که فهمید و خودش را به نفهمیدن زد

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

شهر این بار کمر بسته به انکار علی
ریسمان هم گره انداخته در کار علی

بگذارید نگویم که اُحد می لرزد
در و دیوار ازین قصه به خود می لرزد

می رود قصه ی ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می خورد آرام آرام

می نویسم که "شب تار سحر می گردد"
یک نفر مانده ازین قوم که برمی گردد

سیدحمیدرضا برقعی
  • «پرنده»
  • سه شنبه ۲۱ تیر ۰۱

اعتراف های من

نمی دونم چرا؟ بعد از اینکه هر رابطه ای رو تموم می کنم ( شاید اصلاً رابطه ای در کار نبوده و من دچار سوءتفاهم شدم ) پشیمون میشم! یه ساعت بعد ، یه سال بعد و گاهی وقتا خیلی وقت بعد ، دلم برای معصومیت از دست رفتم و تموم کارای بچگانم تنگ شده هرچند از چند نفری متنفرم و از تمام خاطراتم حذف شون کردم ؛ فقط نمی دونم چرا ؟ باید تو جای اشتباه و با آدم های اشتباه انقدر احمق باشم که اجازه بدم یه تکه از وجودمو به دزدن و قلبمو بشکنن هیچ کدوم شون برام اهمیت ندارن فقط حماقت خودم ، اذیتم می کنه ، اشتباهات خودم مجازاتم می کنه ‌..‌‌‌... 

بی حوصلگی ۰۰:۳۱ 

  • «پرنده»
  • چهارشنبه ۱۵ تیر ۰۱

نمی دونم ؟!

خیلی وقتا خیلی فکر می کنم ، چیزایی به ذهنم می رسه که دلم میخواد بنویسم ؛ اما وقت نوشتن که می رسه چیزی به ذهنم نمی رسه ، حوصله نوشتنو ندارم..... 

  • «پرنده»
  • چهارشنبه ۱۵ تیر ۰۱

رستگاری در لحظه ی رهایی

تموم کردن هر گفتگو ، رابطه یا هرچی چی که می دونی  علاقه ای به ادامش نداری درست ترین کار ممکن او لحظس ؛ هیچوقت تظاهر نکن ، امید واهی نده ، هیچوقت از سر ترحم رابطه‌ای رو ادامه نده 

  • «پرنده»
  • سه شنبه ۳۱ خرداد ۰۱

خاطرات قدیمی

تلفن همراهم را زیر و رو کردم تا شاید عکس زیبایی پیدا کنم و آن را با هشتگی که داغ شده بود به اشتراک بگذارم ؛  خودم هم می دانستم این کار را نمی کنم ! انگلیسی ام آنقدر ها خوب نیست شاید هم  جسارت اینکه انگلیسی بنویسم را ندارم. به هرحال برگشتم به خیلی سال پیش و عکسها و فیلمهای قدیمی را مرور کردم ، سالهاست دیگر عکسی نمی گیرم ، همیشه فکر می کنم ارزش لحظه ها به درک کردن آنهاست نه صَرف وقت زیاد برای عکاسی ، ولی شاید بهتر باشد عکس گرفت ! شاید بهتر باشد خاطراتی که کم کم از بهترین ذهن ها هم کم رنگ می‌شوند و فقط گردی از آنها باقی خواهد ماند ؛ یک چیزی تو مایه های اینطوری شده! را ثبت کرد ، پشت شیشه ی دوربین ، توی صفحهٔ نمایش تلفن همراه آنها را دوباره دید و آنقدر دید تا بفهمی ارزششان چه بوده ، قلبم بهم فشرده شد و حس آرامش اندوهناکی سراسر وجودم را در بر گرفت ، بغضم نشکست اما رگه هایی از ترک در بلور قلبم ریشه دواند ، بوی منزل مادر بزرگ ، بازار ، پرسه زدن های بیخودم .. خاطراتم با خواهر هایم همه و همه در یک رایحه خلاصه شده و مغرم را تحریک می کند ، نمی دانم آن روزها که درخت حیاط مان نشانه ی دوستی ای پایان ناپذیر و هدیه ای که هرگز نباید برایش  تشکر می کردم بود ، آن روز ها که در باران پیج و تاب هایش را تماشا می کردم و اشک ؛ چشم هایم را خیس می کرد ، از صمیم قلب می خواستم از آنجا بروم ، آن روز ها هم آروز می کردم دوباره همان تک فریم ها را تجربه کنم؟ دوبار بخواهم برگردم به همان تاریخی که از آن فرار کرده ام ؟ شاید آن روز ها به آینده ای امید وار بودم که اکنون نیست... روز ها برایم پر اضطراب می گذرد ، نمی دانم همین دانشگاه آزاد تکلیف اش چه می شود ؟ نمی دانم آیا هستم آیا باید خودم را آماده کنم تا به سمت سربازی ای بروم که سالها از آن گریخته ام ؟ نمی دانم ... می دانم الان دیگر سال نود و شش نیست و من هم همان پسر دبیرستانی نیستم می دانم سال ها سریع گذشته اند و خواهند گذشت ولی من هنوز خودم را در خاطرات دبیرستانم حبس کرده ام ، خاطراتی که برایم تداعی گر  تصویری مبهم از درد و رهایی و لذت است ، فرصت تغییر ، فرصت برگشت ، فرصت جبران ، همه ی این ها را بر باد داده ام . باید دفتر خاطرات آن روز ها را ببندم و باور کنم فقط خودم هستم ، باور کنم مهم نیست همکلاسی هایم الان کجا ها باشند و من کجا هستم!  آه دیگر کافی است . تراژدی مسخره ای که حتی غم انگیز هم نیست ، تنها دست و پا چلفتی بودن بازیگر تازه کارش را نشان می دهد که از ابتدای شروع نمایش فهمیده خیلی چیز ها را نمی داند و لحظه به لحظه دلسرد تر می شود! حتی خاطرات تلخم هم با کمی هوای بارانی و مصاحبت عزیزانی که حالا آنقدر تغییر کرده اند که نمی شناسمشان شیرین می شود کاش آفتاب هم مثل تمام خاطراتم هیچگاه طلوع نمی کرد و همیشه در خنکای آرامش نیمه شب ها می توانستم آزادانه خودم باشم و از هیچ به رستگاری برسم… خدایا من کمک می خواهم خواهش میکنم تقدیرم را همان طور که می خواهم رقم بزنید حتی اگر غیر ممکن باشد حتی اگر گنه کار ترین کسی باشم که گناهانش را بار ها و بار ها تکرار خواهد کرد .... 

  • «پرنده»
  • دوشنبه ۳۰ خرداد ۰۱

حرف های من با خودم

متشخص ترین آدم روزگارم تو رو با کلیشه هایی که تو ذهنش داره قضاوت می کنه! پس یادت باشه چیو به کی میگی ؛ دنیا از دید خیلیا اونقدرا پیچیده نیست.....

  • «پرنده»
  • سه شنبه ۲۴ خرداد ۰۱
از این آوارگی خستم از این تعقیب خوشبختی / نمی تونم خودم باشم دَرا رو ، رو دلم بستی....
اینجا اغلب از چیزهایی که اذیتم می کنند می نویسم!